دوستان من
پنجشنبه یازدهم شهریور 1389
سلام
سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام
نوشته شده توسط علی قنواتی
در 17:31 | لینک ثابت
•
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
سلام
یه روزی آرین خواست توپ رو شوت کند گفت برم از مامانم اجازه بگیرم.![]()
![]()
![]()
از وقتی که آرین رفته امیر اباس روانی شده![]()
............................................................................................................................................
امیرعباس از وقتی که آرین بار کرده هر روز به او زنگ می زنه![]()
![]()
....
......................... ................. ..................... ................ ..........................
نوشته شده توسط علی قنواتی
در 16:7 | لینک ثابت
•
دوشنبه سی ام شهریور 1388
دوستان
- امیرعباس و آرین خیلی پسر بدی هستند.
- امیرعباس و آرین دوست صمیمی هم هستند.
نوشته شده توسط علی قنواتی
در 13:18 | لینک ثابت
•
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
دوستان
- یه روز یه مردی به محمدحسین میگه ساعت چنده میگه عقربش کنده
- یه روز محمدحسین توپ رو شوت میکنه می خوره به تیل برق برق های کوچه می رند .
- یه روز مصطفی شوت کرد محمد حسین خواست شوت کنه اشتباهی به خودشون گل زد .
نوشته شده توسط علی قنواتی
در 4:26 | لینک ثابت
•
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
دوستان
- خبر خوب آرین بار کرد


خاطرات آرین
- شغل پدر آرین دکتر بود و مادرش هم پرستار بود.
- یه روز ما داشتیم تو کوچه فوتبال بازی می کردیم یه دفعه بابای آرین امد و گفت این جا بازی نکنید و محمد حسین امد و گفت بتو چه مگه کوچه رو خریدی و ما از بابای آرین خندیدیم.
- یه روز دنپایی رو پرت کردم هوا افتاد تو سر آرین آرین گریه کرد.
- یه روز ارین نشست لب جوب خشتکش پاره شد
- یه روز به بچه گربه گفت جوجه گربه
- یه روز به آرین گفتیم ده ده تا گفت ده تا.
- در پست چهارم منتظر خاطرات محمدحسین باشید

نوشته شده توسط علی قنواتی
در 1:54 | لینک ثابت
•
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
دوستان
یه روز امیرعباس یه سیگار روی زمین پیدا کرد آن را بلند کرد وکشید.
ما چند وقت پیش سنگر درست کردیم ولی چند وقت پیش یکی امد و ان را خراب کرد.
-
یک خبر خوب بدم ....توی پست سوم بخوانینش
خیلی خیلی خوبه
-
برای دیدن عکس ها به ادامه ی مطلب بروید
ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی قنواتی
در 17:36 | لینک ثابت
•
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
دوستان
از سمت راست : محمدحسین، آرین، مصطفی، علی، امیرعباس
خاطرات من
- یه روز ما در حال فوتبال بازی بودیم علی سانتر می کرد و ما کله می زدیم . امیر عباس به هوا پرید تا با کله توپ را بزند ولی با کله به زمین افتاد .
- یه روز ما داشتیم فوتبال بازی می کردیم علی یک سنگ بزرگ پرت کرد و روی پای امیرعباس افتاد.
- يه روز ما داشتیم دوچرخه سواری می کردیم محمدحسین جلوی دوچرخه ی آرین ایستاد و آرین با کله به زمین افتاد
- یه روز آرین خواست بپره او نطرف جوب پاش لیز خورد افتاد توی جوب .
- یه روز به آرین پاست دادیم یک متری دروازه بود توپ را شوت کرد و به تیر دروازه خورد.
- یه شبی ما خواستیم لامپ کوچه را بشکنیم من سنگ زدم افتاد بالای سایبونه همسایه و صدایه بلندی داد. بعد صاحبخونه اومد بیرون و فریاد زد: دزد دزد... و ما در حالی که می خندیدیم فرار کردیم.

- یه روز ما داشتیم آتیش بازی می کردیم مصطفی یه چوبی که آتیش گرفته بود پرت کرد روی شلوار آرین افتاد و شلوار آرین آتیش گرفت و سوراخ شد.
- یه روز ما داشتیم دزد و پلیس بازی می کردیم آرین خواست بیاد مصطفی را بگیرد پاش خورد به سنگ و افتاد.

عکس ها را در ادامه مطلب ببینید.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی قنواتی
در 3:38 | لینک ثابت
•


